ملا شيخعلى گيلانى
42
تاريخ مازندران ( فارسى )
شخص متكبر است . ابو جعفر پسر خود - مهدى - را در رى فرستاده ، گفت « خزانهء ابو مسلم را از خورشيد طلب نماى . » چون طلبيدند ، بر انكار اصرار نمود كه نه ابو مسلم مىشناسم و نه خزانهء او را ديدم و شصت استربار از اجناس طبرستان كه ده خروار زعفران و ده خروار ناردان و ليمو و آچارهاى اين ولايت و كتانهاى لفورى و شالها و چند خروار ماهى خشك و بر هر استرى كنيزك خوب - شكل و بر سر استر ديگر غلام سادهروى چنان كه سى كنيزك و سى غلام بر سر بار شصت استر بودند ، مصحوب فيروز نام - حاجب بزرگ خود - با سر سنباط نزد خليفه فرستاد . مهدى پيش پدر فرستاد كه در باب خزاين ابو مسلم به اسپهبد چيزى نمىبايد گفت و منتهز فرصت مىبايد بود . خليفه استمالت نامهاى به دو نوشته ، باطنا در صدد تسخير مازندران و طبرستان شد و عبد الجبار بن عبد الرحمن كه بعد از ابو مسلم در خراسان حكومت داشت دعواى استقلال كرده ، نام خليفه را از خطبه و سكه افكند . ابو جعفر پيش پسر خود - مهدى - كه در رى بود فرستاد كه نزد اسپهبد خورشيد رفته ، رخصت بطلب كه پدر مىخواهد تا بر سر عبد الجبار در خراسان سپاه بفرستد . اگر همه از يك راه بروند ، علف و عليق الدواب وفا نمىكند . ده هزار كس هم از كنار درياى طبرستان بروند . اسپهبد نزل و علوفه مهيا سازد . مهدى به جهت رخصت ، مرد عجمى را فرستاد . آن مرد بواسطهء غيرت عجميت مىخواست كه خورشيد جواب بگويد اما در ظاهر پيغام بگزارد . خورشيد اجابت نموده ، آن مرد رخصت انصراف طلبيد و بيرون آمد . بازديد كه بغايت نادان است قصد خليفه را نمىفهمد . حاجب خورشيد را گفت « برو بگو تا مرا در خلوت بطلبد كه سخنى دارم به دو بگويم » حاجب رفته ، پيغام ادا كرد . گفت « اين مرد همين لحظه از پيش من رفت چه سخن دارد . »